X
تبلیغات
رایتل

نخ ، سوزن ، قیچی

هزار توی خاطرات

 

دست می کشم روی خاطراتم ...کمی خاک گرفته و تار شده اند ...
یادم باشد بدهم جلدشان را چرمی کنند تا دوامشان بیشتر بشود ...!
فعلا تنها چیزی که از تو برایم مانده است همین خاطرات است ...
می ترسم روزی برسد که نتوانم زنگ صدایت را به همین روشنی ، در گوش هایم بشنوم و یادم برود موقع سلام و خداحافظی ، راست راست در چشم هایت زل می زدم و می گفتم دوستت دارم !
راستی ، باید همه ی تاریخ ها را هم تویش بنویسم تا روزها را گم نکنم ... ساعت ها را هم همینطور ...
از همه مهم تر ... باید یادم بماند تو چقدر مهربان بودی ! و من چقدر مهربانی ات را ستایش می کردم !!!
باید وجب به وجب هزار توی خاطراتم را هم یادم بماند ، تا بتوانم روزی از میان راهروهایش ، راه خروج را پیدا کنم ...
باید همه ی اینها را یادم بماند ...

نظرات (14)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سلام
میبینم که همه مان یه جوری سردر گمیم در دالان هزارتوی خاطرات
و گرد میتکانیم از بوسه و ها و تاریخ ها!!
عجیب این پستت به دلم نشست وکیل جان!
دوشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 09:08 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ... خوشحالم از حضورت در این سرا ... این گردتکانی تا وقتی در این دنیا نفس می کشیم ادامه داره و ادامه داره و ادامه داره ... و این غبار ها هر روز و هر ثانیه به ضخامتشون اضافه میشه ... لحظه ی سفر کردن از این دنیاست که تا عمق این لایه ی ضخیم میریم و ... بقیه ی ماجرا ...
لطف داری عزیز دلم ... دیگران آینه ی وجود ما هستند ... اگر چیزی به دلمون مینشینه معنی ش اینه که خودمون دلنشین هستیم ...
سلام
درود برتو وقلمت الحق چه زیبا می نویسی منم آپ هستم .
دوشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 06:30 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ارادتمندیم جناب باغبان پور ... لطف دارید ... حتما خدمت می رسم ...
درود بر سرکار وکیل الرعایای عزیز!

مدتی در سفر بوده و از این دنیای مجازی دور بودم و دلمان برایتان بی نهایت تنگ شده بود! شوخی ندارم ..جدی جدی دارم میگم ها!

در گذرگاه زمان
بوالعجب بازی دهر
عمر ما می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می ماند!

خاطرات میشه تاریخ زندگی آدمها ..باید قدرش رو دونست ...تلخ یا شیرین!
آدم هیچوقت نمی تونه خاطرات رو فراموش کنه..شاید به مرور زمان کمرنگ بشه ولی از یاد آدم نمیره..
با خوندن این پستتون ، حالم گرفته شد اساسی......
مرسی عزیز جانکم! اینجا چرا آیکن ماچ و بوسه نداره؟؟؟
یکشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 03:27 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیز دلم ... منم خیلی خیلی دلم برات تنگ شده بود ... هر روز میومدم ببینم چه خبر ... این دفعه ئیگه می خواستم فضولی کنم بپرسم کجایی پس ؟ چرا نیستی ؟
خوب به سلامتی خوشحالم که برگشتی ... امیدوارم سفر پر باری بوده باشه که حتما بوده ...
شعرت و خیلی دوست دارم ... خیلی قشنگ بود ... مرسی عزیزم ...
با نظرت کاملا و صد در صد موافقم ...
و معذرت می خوام که باعث ناراحتی ت شدم ... ولی به خدا لازمه بعضی وقت ها بقچه های قدیمی مون رو باز کنیم و توشون سرک بکشیم ... ببینیم چه خبرایی بوده ... ببینیمشون و حسشون کنیم ... و خودمون خوب خوب نظاره کنیم ...
هزار تا ماچ و بوسه واسه خودم عزیز
زندگی پر از خاطره های خواستنی و نخواستنی هست راه گزینشی هم وجود نداره خاطره ها تا آخر عمر با آدم میمونن گاهی حتی عمدا هم نمیشه فراموششون کرد... خاطره ها فراموش شدنی نیستن هرگز...
شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:56 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هرگز ... نه تنها فراموش نمی شند ، بلکه به مرور زان شاخ و برگ پیدا میکنن ... و گاهی کلا با اون واقعه ی اصلی ، اصلا قابل مقایسه نیستند ...
به واقع نمیشه فراموششون کرد. اون هم یه همچین خاطراتی رو

گاهی خاطرات تو اعماق وجودمون تو ناخوداگاهمون مونده و گویی که فراموش شدند اما با یه تلنگر تمام گرد و غبار روش زدوده میشه و شفاف میشه همه چی رو دید ... واضح و روشن...
شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:53 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خاطرات هرگز فراموش نمیشند ... و به قول شما ، در اعماق وجودمون میمونند ... و کم کم ، وجود ما تبدیل میشه به یه انباری یا زیرزمین متروکه ، که توش پر از وسایل ریز و درشته ،وسایلی که گه گاهی به کارمون میاد و بعضی هاشون هم اصلا ، حتی یک بار هم به دردمون نمی خودند ...
اما اینطور خاطرات مثل جواهرات هستند ، که هر چقدر عمر پیدا میکنند ، به ارزششون اضافه می شه ...
هزارتوی خاطرات
اینکه هزار بار گم شوی
هزار بار سعی کنی برای پیدا کردن خودت
و این هزاره ها هزار بار تکرا و تکرار شوند !
شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 07:54 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله ... اونقدر قشنگ گفتیدکه جایی برای حرف دیگه ، باقی نمونده ...
نوشته: وانیا از [ ایران ]
دعوتید بانو به بازی
جمعه 7 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 09:04 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با کمال میل شرکت خواهم کرد ... با یه ذوق کودکانه !
مرسی ی ی ی ی ی
گاهی وقتا یادمون میره که باید هرچند وقت یه بار گوشه های خاک گرفته خاطرات قدیمیمون رو تر تمیز کنیم تا دچار این فراموشی ها نشیم!
کارم شده پرسه زدن تو خاطراتی که تیکه ای از قلبم توش جا مونده!
و این ترس همیشه باهام بوده که نکنه ساعتها، روزها،چهره ها و خنده ها از ذهنم پاک بشه!
خیلی زیبا گفتی
باید همه اینها را یادم بماند..........
جمعه 7 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:45 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باید یاد همه مون بمونه ... خاطرات اون بخشی از زندگی ما هستند که بدون اونها هویتی نخواهیم داشت ...
نوشته: قوچ از [ ایران ]
حسسسسسسسسسسسسسرت...
جمعه 7 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:22 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
و البته غم ...
شاید به پست بی ربط باشه، ولی خب به یه دفه گوش کردنش می‌ارزه:
http://s1.picofile.com/file/7104103866/Reza_Sadeghi_Pichak.mp3.html
پنج‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 09:44 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا ممنونم ... آره ... شاید صدها بار ... هزارها بار آهنگ های رضا صادقی رو گوش میدم و همراهش بغضی گلوم رو فشار میده ... بغضی که تحت هیچ شرایطی اجازه ی شکستن نداره ...!!!
از این ترس بیزارم ..بیزار
پنج‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 01:52 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بیزار بودن کمکی به حلش نمیکنه ... باید روبرو شد با همه ی ترس ها ... سعی من هم همینه ... روبرو شدن با این ترس بزرگ ... گفتنش ساده ست ... امیدوارم مرد عمل باشم !
متن قوی با احساسی بود
خوشحالم از آشناییتون
تابوی بزرگیه ادم تو دفتر خاطراتش از اون بنویسه
خوشم اومد از متن
پنج‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:38 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ... من هم از آشنایی با شما خوشبختم ... و خوشحالم که از متن خوشتون اومد .
نوشته: ساقی از [ ایران ]
سلام
الان از وبلاگ دیگه وبلاگتونو پیدا کردم.خوشبختانه نوشته هاتون کم بود و همه ی پستاتونو خوندم... نارحتم خیلی ناراحتم... بخاطر عشق تون که از دنیا رفتند. فقط خدا بهتون صبر فراوان بدهد. میدونم جاش خیلی خالیه اما شاد زندگی کنید تا اونم از شادی شما خوشحال بمونه.
ممکنه وبلاگ ایشون رو اگه خصوصی نیست معرفی کنید تا ماهم بخوانیم.
موفق باشید.
سه‌شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:38 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ... خیلی خوش آمدید ... داشتم به این فکر میکردم که آیا وبلاگش رو بهتون معرفی بکنم یا نه ؟ این بود که کامنت شما بین کامنت های دیگه بی جواب مونده تا حالا ... معذرت می خوام ... اما فکر میکنم بهتره آدرسش رو نگم بهتر باشه ... حداقل تا وقتی از یه چیزی مطمئن نشدم ...! خیلی ممنونم که وقت گذاشتید و همه ی پست ها رو خوندید ... این برای من خیلی ارزشمنده...
در مورد شاد زندگی کردن با شما موافقم ... چون خیلی برام وقت گذاشت که شاد زندگی کردن رو بهم یاد بده ... حالا تنها کاری که برای خوشحال کردنش از دستم بر میاد اینه که شاد زندگی کنم و برای شاد بودنم به هیچ دلیلی نیاز نداشته باشم.شاید با رفتنش می خواست درس هایی رو که بهم داده بود ، ازم امتحان بگیره ...
سالها و قرنها و هزاره‌ها مقبره خاطرات ناگفته و نانوشته‌ی آدمهاییست که احساسشان را از سایه خودشان هم می‌پوشند مبادا به نامحرمی واگو کند.
سه‌شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 06:44 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
می خوام دست بردارم از این در وطن خویش غریب ...!
می خوام در بخش قصه ی پروانه ها ، احساسم و فریاد بزنم ... تا به گوش هر نامحرمی که می خواد برسه !!!