X
تبلیغات
رایتل

نخ ، سوزن ، قیچی

جذبه...

 

 

ثانیه ها از پی هم ...  

         و سکوتی سرد ... که در هم می شکند ناله های شبانه ام را ... 

 

 بگذار ببینم ...

 

             چشم های تو بودند که صدایم کردند ؟

نظرات (14)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چشمی که صدات میزنه... یکی از بهترین حس هاست. نه؟
شنبه 15 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:07 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوستم ... خوش اومدی ...
آره واقعا ... مخصوصا اگه مثل آهنربا جذبش بشی
سلام
سه‌شنبه 11 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 02:17 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ...
خوش اومدی ...
چشم هایی که این روزها دیگر برق گذشته را ندارد.....
بدون امید گاهی بهتره گاهی تلخه تلخ باشی شیرین تری درده عشق و دوری تا یه جاییش بامزه است ،خواسته نشدن و خواستن انفدر منتظر بمونی تا بخوادت
یکشنبه 9 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:09 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
برق چشم ها ، از براقی دل میاد ... وقتی دل آدم تاریک باشه ، چشماشم تاریک میشه ...
اگر برای خودت دوست داشتنی باشی ، برای او هم دوست داشتنی میشی ... این یه قانونه !
سلام
و سکوتی به ژرفای نبودن.
به ژرفای شکافی که نبودن را فریاد میزند.
یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:34 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
... Salam'khoshhalam az hozuretun
چشمهایت
چشمهایش
چشمهایم

صدا کن مرا..صدای تو خوب است..
خوبی سولماز نازنینم؟
جمعه 31 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 07:48 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عاشق این شعر سهراب هستم ...
عاشق بودن براش کمه ...
خوبم عزیزم ... پاییز که میشه از خوب هم خوبترم ...
سلام زیبا بود

راستی من دوباره برگشتم و می نویسم
پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 02:18 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ... زیبا خوندید ...
کار خوبی کردید ، دوباره خوش آمدید...
و همیشه چشم هایی هست که نه تنها آدمو صدا میکنه بلکه به مرحله بالاتری میبره و شاعرش میکنه
چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:43 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
و اون چشم ها مال کیه ؟
سلام مدتهاست نظری از شما دریافت نکرده ام به نقد دوستان نیاز دارم.ممنون
سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 10:26 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ... کم سعادتی از بنده ست ... خدمت می رسم ... به روی چشم ...
راستی زیارت قبول ... ما رو که فراموش نکردید ؟
.............................................................................
قربان ما اومدیم منزلتون راه ندادید که مارو ... پست ها تون رمز داره ... ماهم که محرم نبودیم و اینا ...
سلام
چه عکس قشنگی
پارادوکس توی شعرتم دوست دارم آدمو می گیره
ممنون
به روزم
دوشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 10:44 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
خیلی خوش اومدید ...
ببخشید که اینهمه دیر نظرها تایید میشه
این روزها کم سر می زنم ...
خوشحالم که خوشتون اومده ...
من از شما ممنونم
عزیز مهربان سلام

قدم به خانه ی من نه به چشم من بگذار

ترا که بیشتر از هر که چشم در راهم.

یاحق
یکشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:08 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست عزیز ... بسیار خوش اومدید ...
اختیار دارید قربان ... خدمت رسیدم
سکوت سرد چشمهایت ...
دوشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 01:46 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
... غم انگیزه یا هیجان انگیز؟ خودمون انتخابش می کنیم ؟
نوشته: مجی از [ ایران ]
در تاریکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشمهایت را یافتم
و شبم پر ستاره شد
...
تو را صدا کردم
در تاریکترین شب ها
دلم صدایت کرد
و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی
با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی
...
با تنت برای تنم لالا گفتی
چشم‌های تو با من بود
و من چشم‌هایم را بستم
چرا که دست‌های تو اطمینان بخش بود
"شاملو"
دوشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:37 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وه ه ه ه ه ه...
این شعرشو دوس دارم ... مجی جان یعنی تا این حد این نوشته احساست و برانگیخت که رفتی سراغ شاملو ؟
بابا دمم گرم پس!
مرسی واقعا ...
یک عاشقانه ی آرام....
یکشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 02:22 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عاشقانه ... آرام ... درسته ... دوست دارم این حس رو ...
چه عجب سولماز خانوم شما دست به قلم شدید!!
و همیشه منتظر صدایی هستیم.
یکشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:02 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی ... مدتی بود نبودم ... یعنی بودم اما نبودم !
... تنها صداست که می ماند ... عاشق این شعرم ...