X
تبلیغات
رایتل

نخ ، سوزن ، قیچی

تابستان

همیشه مرا یاد تنبلی ها و رخوت سر ظهر می اندازد . تابستان را می گویم !   

همان وقت ها که بچه مدرسه ای بودم و تابستان که می آمد ، از یک طرف دلم برای صبح های مدرسه رفتن و توی راه خوابیدن ، زنگ های تفریح و لقمه نان و پنیری که مزه ی جان می داد وقتی دلت از گرسنگی مالش می رفت ، تنگ می شد و از یک طرف شوق روزهای طولانی و بلند ، درس و مشق نداشتن ، دوچرخه سواری و قایم باشک بازی ها ، جیغ های مستانه ، عصر گردی ها و یله گی دلم را می برد. همیشه بین این دو حال سرگردان بوده ام !  

صبح که می شد ، از همه زودتر بیدار می شدم . در خانه ول می گشتم و آنقدر سر و صدا می کردم تا بقیه هم دل از رختخواب بکنند . یک استکان چای و یک لقمه نان و پنیر و گاهی مربای گیلاس نوبرانه و به ، می شد تمام صبحانه ام و بعد کوچه ، دوچرخه ، سرعت گرفتن در سرازیری کوچه ای که مدرسه ام در آن بود . وقتی از جلوی درب بسته اش رد می شدم ، یاد کلاس های خالی از هیاهوی بچه ها می افتادم ، سوت و کور ، دلم می گرفت . اما به محض اینکه از جلویش می گذشتم ، دوباره همان هیجان و انرژی چند لحظه ی پیش در دلم جان می گرفت و با قدرت بیشتری پا می زدم .  

روسری رنگ و رو رفته ی مادرم که توی سرازیری کوچه ، از سرم می افتاد و باد لای موهایم می پیچید ، رهایی را حس می کردم ، پرواز ، اوج ، سرعت ، پیروزی و رسیدن به مقصد ! به عقب، پشت سرم را که نگاه می کردم ، می دیدم دوستانم را جا گذاشته ام سر کوچه و خودم به ته کوچه رسیده ام .بر می گشتم ، بین راه به هم می رسیدیم و دوباره سرپائینی را پی می کردیم و با جیغ های کودکانه سعی داشتیم از هم جلو بزنیم !  

چند بار که کوچه را بالا و پائین می کردیم ، سر ظهر می شد و سرو کله ی برادرم پیدا می شد که با عصبانیت صدایم می کرد کجایی تو ؟ دو ساعته دارم دنبالت می گردم . دلم می لرزید که ای وای ... از خانه دور شده ام ... و در عین حال حس امنی در دلم بود که خوب دور بشوم ، مگر چه می شود ؟!  

آن روزها که مادرم قهرش می گرفت ، نیم ساعت بیشتر طول نمی کشید . همین که چشمانم را به چشمانش می کوبیدم ، دلش نرم می شد و لبخندی ، چهره ی خسته اش را می پوشاند و من دلم قنج می رفت . با دستان کثیف و لباس خاکی سر سفره می نشستم . مادرم که نهیب می زد مثل فرفره ، تر و تمیز و ترگل و ورگل ، دوباره سر سفره نشسته بودم و غذایم را تا آخر ، به زور آب و ماست خیار و نعناع ، فرو می دادم ، و روز از نو روزی از نو .  

سراغ دوچرخه ام که می رفتم ، وسط راه ، جیغ های ممتد مادرم سد راهم می شد . بالش و ملحفه که وسط اتاق می افتاد ، می فهمیدم دیگر راهی نیست ! بخواهم یا نخواهم ، خواب ظهر ، سر جهازی من است و توفیق اجباری ! آرام زیر ملحفه ی سفید با گل های ریز رنگی می لغزیدم ، سرم را که روی بالش می گذاشتم ، صدای پای رویاهای دخترانه ام را می شنیدم . پری دریایی می شدم یا ملکه ی یک قصر بزرگ و سرسبز . در رویاهایم می رقصیدم و می چرخیدم ....  

کم کم تنبلی و سستی ، بیکاری و یله گی ، رهایی ، سکوت ، رخوت و خواب ، چشمانم را فتح می کرد و با خودش می برد به جایی که هیچ وقت خبردار نشدم کجا بود ؟! حتی حالا که مثلا بزرگ شده ام و برای خودم خانمی ! 

همین است که می گویم ، همیشه مرا یاد تنبلی و رخوت و سستی می اندازد ! تابستان را می گویم !!!

نظرات (11)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چه قشنگ نوشته بودین! بی تعارف میگما
حال و روزتون دقیقا مثل بچگیه منه اون دوچرخه سواریا و دیر خونه اومدنا خیلی خوب بود
وقتی وسط ظهر میرسیدی خونه و مامانت بهت قیافه میگرفت که دیره الان و من اصلا به روی خودم نمیاوردم
ممنون که خاطرات گذشتمو یادم اوردی

ممنون بهم سر زدی بازم بیا خوشحال میشم
جمعه 20 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 05:17 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تقریبا بچگی های یکسانی داریم ... خاطرات مشترک ... این خوبی زندگی کردن تو یک برهه از زمانه ...
خاطرات مشترک ، حس های مشترک ، تجربه های مشترک ، باورهای مشترک ... همه اینها آدم ها رو به هم نزدیک میکنه ...
ممنون از شما که به من سر زدید ... چشم خدمت می رسم حتما ... هرچند این روزها شاید کمتر ...
سلام بر وکیل بانوی عزیز !
بسیار لذت بردم ! خوشمان آمد
باریک الله دختر جون !
یکشنبه 18 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 09:56 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست نازنینم ...
رسیدن به خیر ...
اومدم سر کوچه تون دم خونه تون خونه نبودی ...
چاکریییییییم...
سلام.
اول اینکه نمیتونم حس‌م رو بیان نکنم از لذت خوندن پست. غبطه خوردم به سبک ِ نوشتن‌تون و به نوشته‌ی ِ سبک‌دارتون.
دوم اینکه من هیچ وقت از این ظهرهای تابستون خوشم نیومد! ظهرهایی که همه میخواستن بخوابند و خونه بوی مرگ می‌گرفت، همیشه متنفر بودم ازش! همیشه ظهرهای تابستون جای من زیر ِ درخت ِ انگور ِ گوشه‌ی حیاط‌مون بود که برا خودش یه سایه‌بون ِ نسبتا خوب شده بود. هم‌بازی‌هامم بودن، مورچه‌ها :) میدونی از همون وقت هم شد که نسبتا سر به زیر شدم، دلم نمیاد مورچه‌ای رو له کنم! حالا آدم بود بود! کاری برام نکردن، ولی مورچه‌ها، هم‌بازی‌های ِ من بودند، در ظهرهای ِ گند ِ تابستون.
یکشنبه 18 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 07:55 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ... خیلی ممنونم از تعریفت...
مورچه های هم بازی های بچگی همه ی ما هستند ، ما که اون موقع موش آزمایشگاهی دم دستمون نبود که ببینیم وقتی نور خورشید رو از ذره بین رد می کنیم چه بلایی سر موجودیکه زیرش قرار گرفته میاد ! مورچه ها رو قتل عام می کردیم ... منکه تازه جنازه ی مورچه ی بیچاره رو سر راه دوستاش می ذاشتم ببینم چیکار میکنن ، طفلکی ها همدیگه رو صدا میکردن، براش مراسم مس گرفتن وبا خودشون می بردنش!
ماهم یه باغچه داشتیم که پر از دارو درخت بود ، اما ظهرها بیرون رفتن از خونه به دستور مادرم ، غدغن بود!
وای ... چقدر دلم حیاط می خواد با یه باغچه پراز درخت مو و انجیرو بوته های یاس و شب بو ...
نوشته: مجی از [ ایران ]
ااااا...نظری که بدون اسمه مال مجیه..
تطمیع کردن هم بستگی به طرف مقابل داره..که با چی و چقدر می شه تطمیعش کرد..در کل تاکتیکیه که جواب داده..
پست قبلیت هم شعر روشنی بود..امیدبخش بود..دوست داشتم..
دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 01:34 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بازم از این تاکتیکا یاد ما بده ...
مرسی ... خوشحالم که دوستش داشتی .
من هنوزم عاشق روزهای بلند تابستون و شب های آرومشم. با این که اون بیکاری های تابستونی که توش آدم آزاده آزاده هر کاری دلش میخواد بکنه رو دیگه ندارم و کار هست و تمرین و هزارتا شر و ور بزرگسالی ولی هنوز هم تابستون برام یادآور یه آزادی بی مرزه. شبیه رویا. شبیه آنیما.
شنبه 10 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 11:32 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شبیه آنیما رو خوب گفتی ... زدی تو خال ...
نوشته: از [ ایران ]
منم یادم میاد اون قدیما همیشه ظهرای تابستون یا با تطمیع و تشویق میخوابیدم یا با زور و تهدید خوابم میکردن..حد وسطی نبود..همیشه باید محرکی می بود.. اما الان برعکس شده برای این که یه چرت کوتاه بزنی زور و تهدید که جواب نمیده تنها باید تطمیع کرد و تطمیع..
شنبه 10 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 01:23 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با چی تطمیع میکنی ؟ به منم یاد بده ...!
راستی اسمتون رو ننوشته بودید ، تشخیص ندادم کدوم یکی از دوستان گرانقدرم برام کامنت گذاشته ...
با سلام
احتراما به شنیدن آهنگ " صدای شب" دعوت می شوید..

www.avayezaman.com
چهارشنبه 7 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 10:14 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دانلودش کردم اما متاسفانه اجرا نشد ...
سلام

نوستالژی زیبایی بود...
چهارشنبه 7 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 10:09 ق.ظ
امتیاز: 0 0
نوشته: اوای زمان از [ ایران ]
سلام
نوستالژی زیبایی بود....
چهارشنبه 7 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 10:07 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ...
ممنون ... نوستالژی همیشه یه طعم شیرینی همراه خودش داره ... و البته گاهی تلخ !
نوشته: حمید از [ ایران ]
قشنگ بود.
وقتی میگم قشنگ بود نه مثل این کامنت گذارهای سطحی نگر میگم که به همه چی می گن قشنگ بود... زیبابود‏ موفق باشید...! نخیر من میگم قشنگ بود چون برای قشنگ بودنش دلیل دارم. دلیلش هم اینه که یک ریتم سریع داره این نوشته و انگار که سوار همون دوچرخه شده باشی تند تند جلوت صحنه عوض می کنه‏، از کوچه و دوچرخه شروع می کنه و آخر سر می بردت زیر لحافی با گل های ریز رنگی،‌ می بردت به کودکی خودت،‏ به صحنه هایی که هیچوقت پاک نخواهند شد از ذهن بچگیت، هر چند که برای خودت خانمی شده باشی یا آقایی.
قشنگ نوشتی سولماز.
من از این نوشته خوشم اومد.
ذستت درد نکنه.
چهارشنبه 7 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 03:03 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم از تعریفت ... خوشحالم که خوشتون اومده .
یادش به خیر تابستونای بچگی. چه قدر خوب بود...
سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 07:01 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تابستون های بچگی ... با طعم ماست خیار و نعناع .... هندونه ی شیرین و دهانی که با رنگ قرمز آلبالو و گیلاس قرمز شده ن ...