X
تبلیغات
رایتل

نخ ، سوزن ، قیچی

محتویات کیف من

 

به پیشنهاد وانیای عزیز این بازی رو انجام دادم ... قبل از گفتن هر چیزی ... بر خودم واجب می دونم از اولین کسیکه این فکر ناب به ذهنش خطور کرد و چنین بازی رو راه انداخت تشکر کنم ... حقیقتا در این مرحله از سیر رشد شخصیتم ، به چنین بازی ای نیاز داشتم ... چشمم به روی خیلی از واقعیت هایی که درونم پنهان شده بودند و موذیانه با من بازی می کردند باز شد . عشق بی قید و شرطم رو نثارش میکنم ... و همین طور به وانیای عزیز که ضربه ی نهایی رو به من وارد کرد تا تو این بازی شرکت کنم ...  

این عکس محتویات کیف منه! و البته نه همه اش !  

نکته ی اصلی این بازی دقیقا همینه ...  

می تونم شرط ببندم نود درصد از افرادی که تو این بازی شرکت کردند ، اول کیفشون رو پاکسازی کردند ، وسایل توش رو مرتب روی میز چیدن ، چندین بار وسایل رو جابه جا کردند ... و وقتی مطمئن شدند همه چیز مرتبه ، اونوقت دوربین عکاسی یا گوشی تلفن همراهشون رو در زاویه ی مناسب تنظیم کردند ، به کادر توجه کردند که بهترین زاویه باشه ، میزان نور رو بررسی کردند ، و بعد از همه ی اینها نه یکی ، چند تا عکس گرفتند و در نهایت بهترین رو انتخاب کردند !!!  

دقیقا کاری که من هم ، همه ش رو مو به مو، انجام دادم !  

همیشه فکر میکردم آدم خیلی روراستی هستم ... عین کف دست ... صاف صاف ... و بی آلایش !  

اما امروز فهمیدم این مسئله یه دروغ بزرگه که سالهای ساله دارم به خودم میگم ! 

 وقتی داشتم محتویات کیفم رو روی میز خالی می کردم ، اول کاغذ پاره ها رو جدا کردم و از رو میز برداشتم ، دستمال کاغذی های استفاده شده رو توی سطل زباله انداختم ، در حالیکه چند روزی بود همراه خودم این طرف و اون طرف می بردمشون ! سعی کردم وسایل و با یه نظم خاص روی میز بچینم ... و مهم تر از همه ، وقتی کارم تموم شد ، اولین سوالی که تو ذهنم اومد این بود که ، آیا بارزترین فید بک این تصویر ، بازتاب تعلق این وسایل به یک خانمه  ؟ یا نه ... اولین فید بک بر می گرده به شغلم یا نوع شخصیتم ؟ 

 فهمیدم تمام این سالها ، داشتم با زنانگی ام می جنگیدم !  

زشت ترین وسیله ی توی کیفم و کهنه ترینشون ، آینه ی کوچک منه ! اونچه چهره ی من و به من نشون میده ! وسیله ای که برای بیشتر خانم ها جزء ملزوماته و نه برای من! ... و حسرتی در دلم نشست که چرا برای من نیست ؟  

رژ لب هام توی کیفم آواره اند ... و به زور از ته کیفم بیرونشون کشیدم ... یکی شون ماه هاست که درون جیب کوچک داخل کیفم گم شده بود و امروز فهمیدم که اونجاست !  

خوب ...  

فهمیدم بخش هایی درون من وجود دارند که موقع نشون دادنشون به دیگران ، با تمام قدرتی که دارم ، قایمشون میکنم ... باور نمیکنید با چه اکراهی اون چند تا کاغذی که روزانه مورد استفاده م نیستند رو ، چند بار برداشتم و دوباره روی میز چیدم ! با اینکه تمام تلاشم رو کردم خودسانسوری نکنم ، اما نهایتا این اتفاق افتاد! و از بابتش از همه ی شما عذر می خوام ... 

خوشحالم از چیزهایی که فهمیدم ... و یاد گرفتم که تو هر بازی که دلم بهم میگه شرکت کنم ... از دیدن خودم ، و از دیدن کثیفی ها و بخش های غیر قابل استفاده ، چند بار استفاده شده و تاریخ مصرف گذشته ی خودم فرار نکنم ... 

 چرا که همون ها هستند که راه رو بهم نشون میدن !

نظرات (19)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: از [ سوئد ]
شنبه 6 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 08:38 ق.ظ
امتیاز: 0 0
نوشته: از [ سوئد ]
شنبه 6 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 08:37 ق.ظ
امتیاز: 0 0
راستی این چسب زخم ها برای چیه؟؟
چهارشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:38 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
برای اینکه بنده صبح که از خونه میام بیرون تا بوق سگ ، روی پا می ایستم و یا در حال راه رفتن هستم ... انگشت های پام هم راه به راه تاول میزنه و جیگرم و خون میکنه ... این چسب زخم ها همیشه باهامه که انگشت هام مانع انجام وظیفه ام نشند !!!
ما را به فکر فرو بردی ...
چهارشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:37 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما هم دعوت هستید به این بازی ... جدا که بازی جالبیه ...!
خیلی جالب بود...اما کیف من به جای اینهمه کتاب و دفرچه پره از فیش بانکی و پوست آدامس و عکس سه در چار !
سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 01:23 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
والله به خدا فیش بانکی و پوست آدامس و عکس سه در چهار از این همه آت و آشغال خیلی بهتره !!! حداقل در آینده آرتروز نمیگیری ... نه که سبکن ... به خاطر اون میگم ...!
پقدر جزوه و کتاب تو کیفته

اون بادبزنت من رو کشته ... عزیززززززززززم
سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 09:53 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اونا ملزومات کارمه ...! همونطور که به پ.نون عزیز گفتم ، بدون اونا هویتی ندارم ! از بابت اون بادبزن هم جمیعا و از حضور تمام اهالی بلاگستان معذرت می خوام ... باعث شرمندگیه ! تازه فقط اون بادبزن نبود که !!! یه گیره ی کاغذ داغون هم بود که دیگه از دستم فرار کرد نذاشت ازش عکس بگیرم !!! وقتی از تو کیفم در اومد ، خودم داشتم از خنده پس میافتادم !!!
قدیم ندیما کارتن تنسى تاکسیدو بود که توى اون قصه، یه داناى کل بود به اسم آقاى ووپى. یه پیرمرد خوش خنده و پر حوصله که یه کمد داشت و توى اون کمد علاوه بر ملیون تا آت آشغال مختلف یه تخته سیاه جادویى بود و هردفعه در کمدو باز میکرد تا تخته سیاهشو درآره همه ملیون تیکه وسائل میریختن رو سروکله ش.
هردفعه که آوار میریخت روش با خنده و لپاى گل انداخته میومد بیرون با تخته ش و یه قفس طوطى رو سرش بود :)
در مورد پرونده ها: اون زیر چنتا پوشه هست، اینام از تو کیفت در اومدن؟؟ :)
سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:29 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اون کارتن و یادمه ... ولی مرحوم ووپی؟ بیشتر اینکه مرحوم خطابش کردی برام جالب بود ...
اون پرونده ها هم بله دیگه ... عزیز من ... کیف دستی بنده همون کیف کارمه ...! من بدون اونا نه تنها در محل کارم ... کلا هویتی ندارم!!!
سلام دوست عزیز
ممنون از حضورت راستش بیشتر اونچیزی که فکر کنم دیدن محتوای کیف دیگران واسم جالب شده....
و اما وبلاگ شما...اگر اجازه بدید لینک کنم این وبلاگ و اگر شما هم دوست داشته باشید و البته افتخار بدهید
سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:17 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره دیگه ... این همون کنجکاوی کودکانه ست که ریشه در بچگی داره ... البته باعث افتخار بنده ست ...
سلام
من از این بازی خوشم اومد...با همین عنوان وبلاگم و به روز می کنم...
دوشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 07:02 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ... خوش آمدید بانو ... البته ... حتما انجامش بدید ... تجربه ی خیلی خوبیه ...
کیف دستی زنان معمای حل‌نشده همیشگی من.

کمد مرحوم ووپی، ساک مری‌پاپینز :)

پرونده‌ها هم؟؟
دوشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 09:37 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کاملا باهات موافقم ... راست میگی واقعا ... اکثرا همینطوره ... مرحوم ووپی؟؟؟!!!
پرونده ها چی ؟؟؟
نوشته: وانیا از [ ایران ]
سلام بانو
ممننون که بالاخره انجامش دادی
منم ممنونم از کسی که اولین بار به ذهنش خطور کرد و از صداقتت
من عاشق اون کیف چه موشی شما شدم خیلی نازه
یکشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:38 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:

لطف داری عزیزم ...
اون کیف موشی رو وقتی دیدم بدون فکر خریدمش ... واسه تولدم ، به خودم هدیه دادم و همیشه همراهمه ... یه عروسک هم دارم که اونم موشه ... آخه من سال موش دنیا اومدم ...
سلام
این وانیا خانم همیشه پستهاش ونظراتش بیست هستن میگم فک میکنم این دفترچه حساب بانکی که تو کیف شماست مال من بوده امیدوارم همیشه کیفتون پر باشه منم آپ هستم باچشم رنگی
شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 09:41 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
البته نمره ی خودشون هم بیسته ! و دفترچه حساب هم قابل شما رو نداره ...! هر چی توش بود مال شما ... ... خدمت می رسم ...
نوشته: قوچ از [ ایالات متحده آمریکا ] http://ramsheep.blogfa.com
فک کنم تو هم بدتر از من چمدون با خودت میبری!!
پنج‌شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:08 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کیف من دقیقا چمدونه !!! البته یادم رفت کیفم و بذارمکنار وسایلم و ازش عکس بگیرم ... و فکر میکنم دلیلش همون مقاومت پنهانی بوده !!!
دقیقا !
اکثرن چند تا وسیله رو سانسور کرده بودن !
شاید اگه توضیحاتون نبود همین حس رو به وسایل شما هم پیدا میکردم !
پنج‌شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:05 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حالا هم آزاد هستید همون حس رو داشته باشید ... چون توضیح دادن من نمی تونه اون حس رو از بین ببره و البته هدف من هم از توضیحاتم این نبود ... فقط می خواستم بگم ما حتی با خودمون هم روراست نیتیم و می خواستم این روراست نبودنم رو به خودم نشون بدم ... نمی دونم چرا دوست نداریم دیگران درون ما رو ببینند و نمی دونم چرا می ترسیم ... احتمالا اینها باید پیام های والدی باشند ... و البته پیام های کودک هم می تونند منشاءش باشند ... این موضوع حسابی فکرم و مشغول کرده ...
همیشه از این همه دقت و توجهت به مسائل پیرامونت به وجد میام
من قبلا به این قضیه فکر کرده بودم...وقتی که محتویات کیفم رو با دخترای دیگه و هم اتاقیام مقایسه کردم!
خیلی درگیر شدم، احساس کردم خیلی به خودم ظلم کردم...هم بی نظم بودم در این مورد هم بیشتر مسائل شغلی و همون مباداها پیدا میشد تو کیفم!
در حال حاضر خیلی به این مسئله توجه می کنم و خیلی تغییر کرده محتویات داخل کیفم و حتی جالبه که این مسئله روی روحیه و شخصیتم هم تاثیر گذاشت!
پنج‌شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 04:21 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی عزیزم ... لطف داری ... در واقع این تغییر شخصیتت بوده که روی محتیات کیفت اثر گذاشته ... آفرین ... تبریک میگم بهت ...
احساس کردم یه لیوان صداقت پاشیدن رو صورتم ..
شاید احساس مشخره ای باشه .. ولی خوووب احساسه دیگه !!!

مررررسی بابت تبریک خانوووم وکیل
چهارشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:20 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اصلا هم احساس مسخره ای نیست ... اتفاقا خیلی هم احساس خوبیه ... مرسی ی ی ی ...
کمتر کسی پیدا میشه که اینقدر چیز از یک کار به ظاهر ساده یاد بگیره .
چهارشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:59 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ماها معمولا در برابر روشن شدن حقایق درونی مون مقاومت داریم ... می ترسیم از قالب خودمون بیرون بیاییم ...بنابراین عامدانه یاد نمیگیریم ...
کیف من همچین یکم شلوغ تره و انباشته از مباداهایی است که ممکن است روزی به دردم بخورند
چهارشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:26 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره ... این مباداها هستند که ما رو گرفتار خودشون کردند ... نمی ذارن در لحظه زندگی کنیم ...
وه که چقدر صادقانه برخورد کردی شما.
دیدگاه جالبی داشتی. از توضیحاتت و لحن صادقانه ات خوشم اومد.
باز خوبه که شهامتت رو داشتی و زحمت کشیدی، محتویات کیفت رو خالی کردی...

چهارشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:23 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
صداقت با خود رو اگر تجربه کرده باشی ... می فهمی که تنها راه نجاته ...